هر انچه نباید در ذهنم بماند

شماره1

۲ نظر

این وبلاگ رو به این خاطر ساختم که بتونم درد دل کنم و بعد با ارامش برم سر زندگیم، لطفا قضاوت نکنین.

با تشکر 3>

۲۳ ۰

شماره۳۲

۳ نظر

سلام

ب همه خواننده های روشن و خاموش

امروز صبح دیدم نیما دو تا پست توی اینستا گذاشته. یکی اش تبلیغ یکی از کارهاش بود و دومی ی متن. که آدم ها شبیه ادویه هستن و هر کدوم طعم و خاصیت مختلفی دارن

اخرشم نفهمیدم منظورش با من بود یا نه :/


پ ن: آدم یه سرچ تو اینستا میزنه یه عده دختر و پسر میبینم که حیف اسم پلنگ که روی این آدم ها بگذاریم. خودشون ک چند رقم عمل دارن، صد قلم آرایش، تازه روح مخترع فتوشاپ رو هم تو گور میلرزونن:/ والا بخدا قشنگ نمیشن با این کار ها ://// 


لطفا مخاطب خاموش نباشین. دلگرمی میشه کامنت ها برای دلم... لطفا دلگرمی باشین :) 

۳ ۰

هدیه گانه۷

۲ نظر

هدیه حسابی بزرگ شده. حرف زدنش حسابی روانه. وقتی ناراحت میشه میگه : تو برو تا من غُصه بخولم. برام عجیبه چرا برو رو برو میگه ولی بخورم رو بخولم 🤔😁

منم بهش میگم من نمی ذارم غصه بخوری من دوست دارم

میگه: تو منو دوس ندالی


با تک تک سلول های بدنم بهش وابسته ام.. خدا به هر کس ارزومنده بچه است، ببخشه.

۵ ۰

بعد از ماه ها شماره ۳۱

۴ نظر

سلام

کسی یادش میاد منو؟

این مدت اتفاق های زیادی افتاد. من زنگ زدم به اون آقایی که دعانویس بود. برام ی سری کار هایی کرد که من واقعا باورش کردم. نیما خیلی عوض شد. خیلی خوب شده بود. بعد از مدتی مادرشوهرم اومد و گفت دیگه به اون آقا زنگ نزن و هر چی پرسیدم چرا جواب نداد و گفت ازش خوشم نیومد. حالا چرا؟ چون فهمیده بود مادر شوهر من کیه و چه کار‌هایی میکرده. بعد از مدتی هم دعاهایی که اون آقا به من داده بود یهو ناپدید شد!! طبق حدس من و گفته اون آقا مادرشوهرم بر داشته بود. من خیلی ناراحت شدم. واقعا نمیتونست ببینه عروسش بعد از چند سال داره رنگ خوشبختی رو تو زندگیش میبینه؟ برا اینکه پسرش تحت سلطه خودش باشه باید زندگی مشترکش رو خراب کرد؟ 

من خیلی با نیما حرف زدم. واقعا دیگه رفتار های اخیرش رو نمیتونستم تحمل کنم. به راحتی میگفت من برای تو و زندگی هیچ کاری نمیکنم. بهش گفتم دیگه اینجوری نمیتونم دوام بیارم، میرم. به آسونی گفت برو. 

منم خونه مامانم اومدم به عنوان قهر. یک ماهه که اینجام امروز خاله بزرگه ام رو فرستادن که برو بیارش. پسر خاله ام خیلی گفت بیا بریم ولی نرفتم. نیما واقعا نمیخواست زندگی کنه... نمی خواست من هیچ آزادی یا اختیاری داشته باشم. من حتی تا پای طلاق و جدایی هم ایستادم. میدونم چقدر بده ولی انتخاب بین بد و بدتره... توی خونه نیما مریض شده بودم... ولی به راحتی میگفت شما همتون مریضین... 

چی بگم...


شماها کجایین؟؟؟؟ خوبین؟؟؟؟؟

۱ ۰

اطلاعیه

۳ نظر

سلام دوست های خوشگلم

ممنون که به فکرم بودین ^^ 

چقدر خوبه آدم کسی رو داشته باشه که نگرانش باشه

نیستم چون من قبلا یه بلاگ دیگه داشتم که الانم اونجام. جریان اینه که سخته دو تا بلاگ رو کنترل کنم. و زندگیم هم بهتر از قبل شده و دیگه احساس خفگی نمیکنم.

بهتون سر میزنم :-)

۲ ۰

شماره30 و هدیه گانه6

۴ نظر

نیما مسافرته، هدیه خیلی بامزه شده، حرف های جدید و تلفظ های بچه گانه و با مزه  میگه :-)) 

یه اتفاق خوشایند افتاده برام. پدر شوهرم از نحوه برخورد و روش تربیتی که درمورد هدیه دارم توی جمع تعریف کرد. خیلی خوشایند بود ^^

موچه : مورچه

نینی آم خواده : نینی آم(خوراکی) میخواد

من آم خوام: من خوراکی میخوام

مامان هووو؟؟ : مامان کو؟

شب شد:  خوابم میاد   :-))

کــَش: کفش


۴ ۰

شماره29

۴ نظر

هدیه ک از شیر گرفته شد، با تمام سختی هاش الان شب ها راحت میتونم بخوابم یعنی دقیقا دو شبه که دیگه بهونه نمیگیره و راحت هستم.صبح ها هم تا ساعت نه ده میخوابه ولی دیگه تا شب نمیخوابه. 

زندگیم یه جور خوبی هست تقریبا، با نیما بهتر کنار میام و وقت هایی که هدیه خوابه بیشتر درس میخونم و لغت حفظ میکنم. 

مریم عزیزم سپاس که جویای حالم بودی ^^   :*

۳ ۰

سپاس

۴ نظر

از شماها که میایید میخونید و نظر های محبت آمیز برام مینویسید سپاسگذارم.

راستش نیما چند وقته خیلی عوض شده. نه تغییر مثبت که بر عکس. خیلی بهم برمیگرده، بداخلاقه، سرد و بی احساسه، نمیخوام فکر کنم پای یکی دیگه در میونه، نیما وفاداره. وفاداره؟ نمیدونم! من میخوام اینجوری فکر کنم. بازم صبر میکنم.  هفته دیگه قراره هدیه رو از شیر بگیرم، میدونم قراره خیلی سختی بکشم اما بعدش میرم دکتر میگم برام قرص بنویس که باردار نشم. فعلا این اولویته، باید خیالم راحت باشه که بچه دیگه ای نمیاد و اونوقت با آرامش خاطر به حل مشکلات فعلی مشغول بشم.

مادر نیما یه شماره بهم داد گفت زنگ بزن به آقایی هست از اینا که دعا مینویسند. بگو مشکل چیه گفتم نیما علاوه بر سرد بودن چند وقته یکی دیگه شده و خیلی بداخلاقه گفت شاید کسی براتون جادو کرده. چه میدونم والا! شماها این چیز ها رو قبول دارین؟

۳ ۱

شماره28

۳ نظر

بعد از اون هفته که گفتم برم خونمون و نذاشت این هفته گفت برو. روز خیلی ب هم ریخته بودم اما براش ژله درست کردم و غذای خوش مزه پختم. شب اجازه رفتن فردا رو گرفتم. بابام جدا زندگی میکنه و رفته یه خونه اجاره کرده مامانم با داداشم تو خونه هستند یعنی داداشم سهم بابام رو خرید و جدا شدن. به نیما گفتم برم بازار یکم خرت و پرت میخوام تو که نمیایی بریم و همیشه کار داری سرت شلوغه گفت نه:( خلاصه خورد تو ذوقم. نمیدونم کی قراره این نه گفتن ها رو تموم کنه

امروز زنگ زدم به بابام. به قول خواهرم میگه ما که میدونیم هر دو مقصر هستند اگه به بابا زنگ نزنیم آزمون ناراحت میشه. بابا گفت فکر کردم نمیخوایی هیچ وقت بهم زنگ بزنی. فکر میکرد چون خیلی بهم آسیب رساندند دیگه بیخیالش میشم گفتم نه گذاشتم یکم تو خونه جدید جاگیر بشی. گفت من وسیله ها رو همینجور که آوردم تو این خونه گذاشتم و جا به جا نکردم و حوصله ندارم و ناراحتم به خاطر مامان تون و باورم نمیشد که واقعا مریضه گفتم دیگه حالا گذشته گفت میخواستم برگردم اما مامانتون قبول نمیکنه گفتم آره مامان  دیگه قبول نمیکنه و بیخیال باش. 

برای زندگیم دعا کنین دوست های خوبم خیلی آشوب و پیچ در پیچ شده. :(

۴ ۰

شماره!

۱ نظر

پنج شنبه شب یکم بحث پیش اومد بین ما. هدیه رو خوابوندم و رفتم نشستم پیشش که داشت توی گوشی به سر میبرد. گفتم خوب گوش کن چون دفعه هزارم اما آخرین بار که اینا رو برات گوشزد میکنم. بهش گفتم اگه چهار صباحی دیگر سرت رو بلند کردی دیدی رازیانه دیگه زنت نیست، نگو زنم بی معرفت بود بدون خودت باعثش شدی. از وقتی عقد کردیم من رو میاوردی اینجا اما هیچ توجهی به نداشتی، از همون موقع از من جدا میخوابیدی، اگه هر جا میخواستم برم میگفتی نه اما اگه با مامانت بودم اشکالی نداشت، میرفتی تو دستشویی با گوشی فکر نکن نمیفهمیدم جریان چیه فقط نمیخواستم به روت بیارم و زندگی رو نابود کنم، خیانت به این نیست که بریم تو خیابون به زن و مرد نامحرم نگاه کنیم، خیانت همین گوشی دست تو بودنه،  خیانت فیلم و سریال و تلویزیونه وقتی من بهت نیاز دارم اما تو سرم داد میزنی که دارم گوش میکنم، خیانت دوستات هستند که وقتت رو برای اون ها میذاری نه برای من، خیانت اینه که من با تو زیر این سقف زندگی میکنم اما فکرم پیش تو نیست. اینا رو بهت گفتم که اگه فردا به خودت اومدی دیدی زندگی مشترک دیگه زندگی مشترک نیست نگی زنم بی معرفت بود بگی خودم مقصرم. اگه فردا سرت اومد به زندگی!

از فردا شبش اومد پیشم خوابید. امشب هم توی ماشین دستش رو گرفتم و گرمای دستش یکم دلم رو جا به جا کرد. اما نلرزید

۵ ۰

هدیه گانه5

۳ نظر

داریم عادت میکنیم صبح زود بیدار باشیم. مثلا بین 7:30 الی 8:30 دیگه حتما بیدار میشیم. 

هدیه خیلی جذاب شده. آوای تمام حرف هایی که میگیم رو آواز میخونه. جدیدا با نیما بهتر رابطه برقرار میکنه و وقتی که نیما از خونه بیرون میره غر غر میکنه که من بابا میخوام :))

چند وقت دیگه باید از شیر ببرمش و نمیدونم چطوری این کار انجام بشه بهتره طوری که آسیب روحی نبینه. 


۰ ۰
یک زن از اهالی ایران زمین، متولد سال هزار و سیصد و هفتاد خورشیدی، متاهل، دارای یک فرزند به اسم هدیه،
باشد که در این دیار هزار رنگ مجازی، دلی سبک کنم از غم...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان